زندگی تو این کشور خیلی داره سخت میشه. ولی با حملات پیاپی این سختی و رنجها؛ من فقط بهش لبخند حواله میکنم.
تمام دنیا رو بخشیدم و به تماشای شگفتیهایش نشستم.
لبخند آرامش سرتاسر زندگیتان مستدام!
زندگی تو این کشور خیلی داره سخت میشه. ولی با حملات پیاپی این سختی و رنجها؛ من فقط بهش لبخند حواله میکنم.
تمام دنیا رو بخشیدم و به تماشای شگفتیهایش نشستم.
لبخند آرامش سرتاسر زندگیتان مستدام!
سلام. اگه اومدی صفحه من، دلتنگی! دلتنگ من نه! دلتنگ خودت در 15 سال پیش. همون روزها که همه مینوشتند و با حرارت بحث میکردند. اگر حال منو میخوای خبر داشته باشی: من خوبم! دلم تنگ هیچ کسی نیست. هیچوقت روحم رو تسلیم کسی نکردم که امروز دلم تنگ شود. قلبم هم با افتخار از جنس سنگ خاراست! این رو من نمیگم، هر کی منو از نزدیک شناخته و به من اظهار لطف داره، مطمئن است که من دل ندارم و جای قلب، سنگ سیاه تو سینهام گذاشتند. من فقط تبسم زیبایی نثارشون میکنم تا از اعتراف بیهودهشان دست بردارند.
هنوز داخل همین مرزم و پا برهنه در جادههای سنگلاخ این سرزمین، طی طریق میکنم.
اگه عقیدهات مثل ده سال پیش مونده، مطمئن باش کمی بعد کپک میزنی، پیشنهاد میدم خودت رو به روز کنی. حتی بهت میگم اول از همه با خودت بحث و مجادله کن و خود خودت رو متقاعد کن که باید پوست بندازی. تغییر رو تو تک تک سلولهات پیاده کن. تازه شدن انسان رو قویتر از دیروز خواهد کرد.
نوبت نوشتههام از یه هفته رسیده به دو سال! شما هم مثل من وقت نمیکنید بنویسید یا فقط من وقت ندارم. الان که تند و تند مینویسم ساعت از نیمه شب گذشته و فردا از ساعت 8 صبح کار روی سرم ریخته تا شب! من اینقدر کار دارم یا کار منو داره! عملا در قبضه امورات دنیوی دارم محو میشم.
خدایی قدیمیها هستند؟ بنویسید تا ببینم امیدی هست که احیا بشیم؟! دارم به این نتیجه میرسم که خیلی وقته همه مردیم و روحهای سرگردانمون گاهی به صفحه وبمون سرک میکشه تا ببینه کسی به یادمون هست!
دورکاری در این دو سال عجیب ما رو دگرگون کرده! وقتی میگم دگرگون، یک چیزی میگم، شما هم یک چیزی میشنوید!! زندگی نرمال یادمون رفته. اعتراف میکنم من قبل از این موقعیت زمین، معنای زندگی نرمال رو نمیدونستم!
یکی از تصورای من از زندگی نرمال این بوده که دست عادل رو بگیرم و باهاش تو پارک لاله بدوم و بازی کنم! میگید دیوانگیه! یا کودکانه! چه اشکالی داره؟! به نظرم یه آدم بزرگسال هم میتونه با بچه بچگی کنه!
تو تصور زندگی نرمالم دلم میخواد با عادل برم رستوران نشاط تو ستارخان و با هم کباب ترکی و سیب زمینی بخوریم با دوغ بینظیرش!! آخه عادل هنوز تو جمع بودن و بازی تو پارک شلوغ و خوردن سیب زمینی تو یک رستوران شلوغ رو از وقتی دنیا اومده تجربه نکرده! پاندمی لعنتی!
زندگی نرمال میتونه این باشه که بشینم زیر درخت چنار پیر پارک کنار خونهام و کتابی رو که یک سال دستم گرفتم تمام کنم.
شاید هم زندگی نرمال یک چیزی بود در گذشتهای دور که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه! شاید هم نه!
به طور قطع زندگی نرمال، حرکت انگشتان یک ذهن ناآرام بر روی کیبورده که به راحتی با نوشتن آرام میشه. شاید هم زندگی نرمال تخیلات یک ذهن شاعرانه است که میخواد بینظمی زندگی رو به زور منظم کنه.
هر چی هست دلم برای یک زندگی نرمال با آدمهای شاد و بی غل و غش تنگ شده! آدمهای بی غل و غشی که حقیقتاً با من روراست باشند!
آه ای زندگی نرمال! ...